من نصر الحقّ أفلح

علی مع الحق و الحق مع علی؛ علی با حق است و حق با علی


آیا می‌شود بدون ولایت زندگی کرد؟ بحث در حق یا باطل بودن ولایت نیست. بحث در ذات ولایت است. آیا می‌توان ادعا کرد که کسی بی ولایت زندگی کرد؟ من که مدعی‌ام هرکسی با ولایت یک گروهی زنده است؛ و اگر ولی‌اش نماینده‌ی خدا نبود باید بداند که خواه یا ناخواه ولی‌اش شیطان و یا یکی جنودان شیطان است. این رو از روی چند تا قاعده‌ی محرز و روشن می‌گم. این هه قواعد:

قاعده‌ی اول: قال الله الحکیم فی الکتاب الکریم: «الله ولی الذین آمنو یخرجهم من الظلمات الی النور و الذین کفروا اولیائهم الطاغوت یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النور هم فیها خالدون» تو این آیه یه قاعده‌ی کلی تعریف شده و اون هم اینکه هر کسی در زندگی بین دو ولایت مخیره؛ ولایت خدا و ولایت طاغوت؛ ولایت اولیاء خدا و اولیاء طاغوت. و این یعنی همیشه افراد تحت ولایت یکی از این دو گروه قرار می‌گیرند.

قاعده‌ی دوم: هر کی ولایت خدا رو بپذیره باید پی یه چیز رو به تنش بماله و اون هم اینکه هر کاری در راستای دستورات خدا انجام بده، پاداشش می‌ره برای اون دنیا. هر چی خودش رو بیشتر برای خدا لوس کنه و بیشتر مطیع دستورات خدا باشه، تو این دنیا بیشتر سختی می‌کشه «هر که در این بزم مقرب‌تر است *** جام بلا بیشترش می‌دهند». در یک کلام پاداش‌ها توی نظام ولایت الله، غیرمحسوسه و با فاصله‌ی زمانی. این در حالیه که دقیقاً در نظام ولایت طاغوت، بلافاصله بعد از انجام هر خوش‌خدمتی، پول نقد، بعد از صفر ثانیه تو جیب اون بنده است.

قاعده‌ی سوم: هر کس ولایت خدا رو نپذیره به راحتی آب خوردن ولایت طاغوت رو می‌پذیره و علتش هم معلومه (البته تقریباً). مهمترینشون همونه که در قاعده‌ی دوم بیان شد؛ اما دلایل دیگه‌ای هم هست از جمله حسادت به آنکه ولی خدا در زمین شده ، کینه‌های مذخرف از گذشته و ... .

اما اون چیزی که مسلّمه اینکه این قواعد کاملاً درستن و ردخور نداردند؛ خیلی هم جدیند. خدا هم با هیشکی شوخی نداره و همه رو در فتنه‌ی انتخاب ولی در هر عصری مورد آزمون قرار می‌ده. اگه قبول ندارید، چند تا مثال معروف می‌زنم و بقیه رو می‌ذارم به عهده‌ی خودتون.

مثال 1) دهه‌ی ششم هجری قمری: ولی خدا در زمین، امام حسین (علیه السلام) و ولی طاغوت در زمین یزید (لعنت الله علیه و علی قومه) است؛ از آنچه که از مسلّمات تاریخ است آنکه مروان (پسرعموی معاویه که لعنت خدا بر آندو باد) در سیاست و کیاست و حیله‌گری صد برابر یزید بود و اصلاً یزید رو عددی حساب نمی‌کرد (قبول نمی‌کنید برید و یک بار دیگه سریال امام علی (ع) را با دقت تماشا کنید)؛ این فرد از روی کینه‌توزی، ولایت امام حسین (ع) را قبول نمی‌کند و در همین شرایط، ولایت یزید سگ‌باز میمون‌باز شهوت‌ران رو به راحتی آب خوردن می‌پذیره. یا للعجب!

مثال 2) دهه‌ی 1360 هجری شمسی: امام خمینی نائب ولی خدا در زمین و صدام نائب ولی طاغوت در آن شرایط زمانی و مکانی خاص بودند. مجاهدین (بخوانید منافین) خلق که ولایت امام (که آیت‌الله بهجت در زمان حیات امام، دم در خانه‌ی ایشان دست به سینه به امام سلام می‌دادند و خطاب به ایشان زیارت‌نامه می‌خواندند) را نپذیرفتند، به راحتی آب خوردن، ولایت صدام احمق و وحشی رو پذیرفتند و شدند نوکر حلقه به گوش طاغوت و به دستور طاغوت دست به هر جنایت وحشیانه‌ای هم زدند. الله اکبر!

مثال ...)

مثال إن) اواخر دهه‌ی 1380 هجری شمسی: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در دنیای امروز که حضرت مهدی (عج) در غیبت‌اند نائب ایشان آقاست که تخطی از خط ایشان و عدم پذیرش ولایت فقیه، منتج به پذیرش ولایت شیطان است. لذا باید درست به وقایع و جریان‌های دور و برمان نگاه کنیم و درست تحلیل کنیم؛ مبادا که تن به ولایت اولیای خدا ندهیم که در آن صورت ولیمان طاغوت است و مشمول «یخرجونهم من النور الی الظلمات اولئک اصحاب النار هم فیها خالدون» خواهیم بود.

اللهم اجعل عاقبت امورنا خیر

استفاده از سخنان حاج آقا پناهیان



نویسنده : احمد پورحیدر ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
واژه کلیدی :ولایت الله و واژه کلیدی :ولایت فقیه و واژه کلیدی :ولایت حق



ایران همه منافع پناه بردن به دامن غرب رو از دست داد ولی دنبال اینه که یه چیزی رو نگهداره؛ بقیه رو هم در کنار اون، خودش بدست بیاره. غرب بیش از همه از همین یه چیز می ترسه و برای گرفتنش از ما یک جنگ تمام عیار رو هم شروع کرده... [جنگ در میدان فرهنگ؛ تهاجم فرهنگی و یا بهتر بگویم به قول آقا شبیخون فرهنگی؛ جنگی که امروز دهل می‌زنند و ما فردا صدایش را می‌شنویم همچون دهل زنی دزد در شب تاریک!]

باربی

نه «مرز»، تنها آبى و خاکى است و نه حمله، تنها زمینى و هوایى!
نه هجوم، فقط نظامى است، نه شکست و ضربه، فقط مادى.
«تهاجم فرهنگى» خطرناک‏تر از «هجوم نظامى» است.
در هجوم نظامى، طمع به خاک است و زمین، در شبیخون فرهنگى طمع به اخلاق است و دین!
هجوم نظامى با سر و صدا و سرعت است، تهاجم فرهنگى، آهسته و آرام.
آن ترسناک و نفرت آفرین است، این فریبنده و جذاب.
آن، افراد را به دفاع و مقاومت وا مى‏دارد، این به استقبال و پذیرش مى‏فرستد.
کشته آن، «شهید» است و مرده این، پلید!
شهادت، دوست داشتنى است، اما ابتذال، نفرت‏انگیز.
در هجوم نظامى، دشمن اعلام جنگ و دشمنى مى‏کند، و مهاجم فرهنگى اعلام دوستى!...
در حمله نظامى، صفیر اولین گلوله، همه را متوجه خطر مى‏سازد، اما در تهاجم فرهنگى گاهى تا شلیک گلوله آخرِ دشمن، هنوز عده‏اى شبیخون را باور نمى‏کنند.
آن پیداست، این پنهان!
در آنجا، زمین از دست مى‏رود، اینجا شرف و دین.
آنجا، درگیرى با دشمن، در مرزهاست، اینجا آسیب از حمله دشمن، درون خانه‏هاست.
آنجا بمب‏هاى خوشه‏اى مى‏ریزند، اینجا شکّ و دودلى مى‏انگیزند.
آنجا، سلاح، موشک و بمب است، اینجا ماهواره و امواج تصویرى.
در میدان حمله نظامى، پادگانها، مقرّها و خطوط و خاکریزها بمباران مى‏شود، در تهاجم فرهنگى مدرسه‏ها، مطبوعات، اندیشه‏ها و عقیده‏ها.
در آن درگیرى، کوه و دشت و دریا میدان برخورد است، در این مقابله، نبرد در عرصه مجلات، رمانها، فیلمها و کتابهاست.
آنجا میدان مبارزه محدود است، اینجا گسترده.
آنجا جنگى آشکار است، اینجا غارتى پنهان.
اسیران آن میدان، «آزاده»اند و گرفتاران این میدان «معتاد» و «آلوده».
آنجا، شهادت، خانواده‏اى را سربلند مى‏سازد، اینجا اعتیاد و ابتذال، دودمانى را شرمگین مى‏سازد.
پدر یک شهید، عزیز است، پدر یک آلوده، سرافکنده!
در میدان نظامى، مجروح را به عقب بر مى‏گردانند تا مداوا شود، در صحنه فرهنگى، پس از اولین زخم و ترکش، به خطوط جلوتر انتقال مى‏یابد.
تیر و ترکش، بر سر و دست مى‏نشیند، ولى زهر هوس و ویروس گناه، بر ایمان و اندیشه آسیب مى‏رساند.
در هجوم نظامى، دشمن از مرز آبى و خاکى وارد مى‏شود، در تهاجم فرهنگى، از مرز فکرى و روحى.
آسیب خورده آن، انگیزه مبارزه و خصومت پیدا مى‏کند و نیش خورده این خلع سلاح و بى‏انگیزه مى‏شود.
تشییع جنازه یک شهید، شهرى را روح حماسه مى‏بخشد، اما آلودگى نسلى به ابتذال، روح جامعه را افسرده مى‏سازد.
هجوم نظامى، یک ملت را مقاومتر مى‏کند، و هجوم فرهنگى، سست‏تر مى‏سازد.
آنجا فشنگ شلیک مى‏شود، اینجا آهنگ، پخش مى‏شود.
آنجا در پى «ماه»اند، اینجا دنبال «ماهواره».
گذرگاهاى آن جبهه، سربالایى است، و عرصه‏هاى این میدان، سرازیرى.
آنجا از خود مى‏گذرند تا به خدا برسند، اینجا از خدا مى‏گذرند تا به خود برسند.
قربانیان آن، شهید راه «معروف»اند، و قربانیان این، کشته بیراهه «منکر»!
بکوشیم تا از مجروحان این جبهه و ترکش خوردگان این حمله نباشیم.
اگر هم آسیب دیده‏ایم، به درمانگاه «توبه» برویم‏
و .... تا دیر نشده، غده گناه را «جراحى» کنیم.
آیا سلامت روح و فکر، به اندازه «جسم» مهم نیست؟!

استاد جواد محدثى



نویسنده : احمد پورحیدر ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٧
واژه کلیدی :تهاجم فرهنگی